من زنم و به همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو!
دردآور است که من آزاد نباشم تا تو به گناه نیفتی!
قوس های بدنم بیشتر از افکارم به چمشهایت می آیند،
تاسف بار است که باید لباسهایم را به میزان ایمان تو تنظیم کنم.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 0:46  توسط
|
اگر نبودم به فرزندم بگوییدنه آتش جهنمی هستنه روز قیامتنه خدایی که دشمنش دروغ گوها باشندبگویید ...مادرت خدا را جایِ دیگری دیده است
نیکی فیروزکوهی
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 0:22  توسط
|
یک نفر به من گفت
تو مثلِ گاو خورناس میکشی
(گاو خرناس میکشد؟)
گفت که غذا نمیخوری
مثلِ وحشیها نوشخوار میکنی
(وحشی نوشخوار میکند؟)
گفت که با چاقو کشها بزرگ شدهای و بویی از انسانیت نبرده ای
(یعنی مادرم به جای ناز برایم چاقو میکشید؟)
یک نفر گفت که
کاش آن جا مانده بودی
همان طویلهای که بودی
(جایی که بودم خوب بود
به خوبیِ شما! بله خودِ شما)
یک نفر خیلی گفت
خیلی
آنقدر گفت گفت گوووووووووفت
.
.
.
بگذریم!
درخت که میشوی
موریانهها راه میافتند!!
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:19  توسط
|
در تمام سالهايي كه سايه ام با من بوداصلاً نشسته بودمشفكر كردم حتما ديگر خيلي كثيف شده .اين است كه امروز از روي ديواري كه رويش افتاده بود كندم اش و انداختم توي لگن
با لباسهاي ديگر
پودر و صابون زدم به آن
ساعتها خيس اش كردم
شستم و چلاندمش
انداختم روي طناب خشك شود
چه كسي فكرش را مي كرد
كه سايه ام آب برود .
حالا سايه ي من
خيلي كوچكتر از خودم شده!
شل سیلوراستاین
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 14:27  توسط
|
راهبی در نزدیکی معبد زندگی می کرد . در خانه روبرویش , یک روسپی اقامت داشت !
راهب
که می دید مردان زیادی به آن خانه رفت و آمد دارند ,تصمیم گرفت با او صحبت
کند .
زن را سرزنش کرد : تو بسیار گناهکاری . روز وشب به خدا بی احترامی
می کنی .
چرا دست از این کار نمی کشی ؟ چرا کمی به زندگی بعد از مرگت فکر
نمی کنی …؟!
زن به شدت از گفته های راهب شرمنده شد و از صمیم قلب
به درگاه خدا دعا کرد و بخشش خواست و همچنین از خدا خواست که راه تازه ای
برای امرار معاش به
او نشان بدهد.اما راه دیگری برای امرار معاش پیدا نکرد
....
بعد از یک هفته گرسنگی , دوباره به روسپی گری پرداخت .اما
هر بار که خود را به بیگانه ای تسلیم می کرد از درگاه خدا آمرزش می خواست
.....
راهب که از بی تفاوتی زن نسبت به اندرز او خشمگین شده بود
فکر کرد : از حالا تا روز مرگ این گناهکار , می شمرم که چند مرد وارد آن
خانه شده اند !!!
و از آن روز کار دیگری نکرد جز این که زندگی آن
روسپی را زیر نظر بگیرد , هر مردی که وارد خانه می شد , راهب ریگی بر ریگ
های دیگر می گذاشت .مدتی گذشت ...
راهب دوباره روسپی
را صدا زد و گفت : این کوه سنگ را می بینی ؟ هر کدام از این سنگها نماینده
یکی از گناهان کبیره ای است که انجام داده ای ,
آن هم بعد از هشدار من .
دوباره می گویم : مراقب اعمالت باش !
زن به لرزه افتاد , فهمید
گناهانش چقدر انباشته شده است . به خانه برگشت , اشک پشیمانی ریخت و دعا
کرد :
پروردگارا, کی رحمت تو مرا از این زندگی مشقت بار آزاد می کند ؟
خداوند دعایش را پذیرفت . همان روز , فرشته ی مرگ ظاهر شد و جان او را
گرفت . فرشته به دستور خدا , از خیابان عبور کرد و جان راهب را هم گرفت و
با خود برد ...
روح روسپی , بی درنگ به بهشت رفت . اما شیاطین , روح راهب را به دوزخ بردند !
در راه , راهب دید که بر روسپی چه گذشته و شِکوه کرد : خدایا , این عدالت
توست ؟ من که تمام زندگی ام را در فقر و اخلاص گذرانده ام , به دوزخ می
روم و آن روسپی
که فقط گناه کرده , به بهشت می رود ؟!
یکی از فرشته ها پاسخ داد : " تصمیمات خداوند همواره عادلانه است .. تو فکر
می کردی که عشق خدا فقط یعنی فضولی در رفتار دیگران .
هنگامی که تو قلبت
را سرشار از گناه فضولی می کردی , این زن روز وشب دعا می کرد .
روح او , پس
از گریستن , چنان سبک می شد که توانستیم او را تا بهشت بالا ببریم .
اما
آن ریگ ها چنان روح تو را سنگین کرده بودند که نتوانستیم تو را بالا ببریم
!!! "
از کتاب : " پدران .. فرزندان . نوه ها "
اثر : پائولو کوئلیو
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 20:31  توسط
|
تا چهل سالگی که مغزم خوب کار میکرد به ریاضیات و پژوهش
پرداختم.
از چهل تا شصت سالگی که ذهنم ضعیف شده بود به فلسفه روی آوردم
و در
اواخر که بهکلی کلهام کار نمیکرد به سیاست..
.
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 16:35  توسط
|
یک جایی می رسد که آدمی دست به خودکشی می زند...
نه اینکه یک تیغ بردارد رگش را
بزند
نه!
قید احساسش را می زند...
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 21:16  توسط
|
... من هـــــــــرگز عشق واقعی را نشناختم. آيا با ما همـــــــــدردی ميكرد؟ آيا ميدانست اين چه حســـــــــی است؟
اكثر مردم ميدانند. آدم دائم حس میکند توی این دنیا تنـــــــــهاست و بقیه با هم لیلی و مجنوناند، اما واقعا اینطور نیست. عموما آدمها خیلی همدیگر را دوست ندارند. در مورد دوستان هم همینطور است. گاهی وقتها توی رختخواب دراز میکشم و سعی میکنم بفهمم واقعا کدام دوستانم برایم اهمیت دارند و همیشه هم به یک نتیجه میرسم: هیچکدام. همیشه فکر میکردم دوستان فعلیام یکجور دستگرمیاند و سر و کله دوستهای واقعی بعدا پیدا میشود. اما نـــــــــه. همینها دوستان واقعـــــــــیام هستند...!
... اکثر مردم دوست دارند با آدمهایی که هم قد و اندازهٔ خودشان باشند دوست شوند، چون این طوری گردنشان اذیت نمیشود. البته اگر بحث عشق و عاشقی در میان باشد موضوع فرق میکند چون در آن حالت، تفاوت سایز خیلی هم به نظر طرفین جذاب میرسد. معنیاش این است: "من همه جوره با تو کنار میآیم"...!
... همهٔ ما فکر میکنیم فقط دنبال عشق رمانتیک هستیم اما چیزی که باعث میشود زندگیمان را بالاخره یک جوری ادامه بدهیم این است که هر جور عشقی را میپذیریم و از آن انرژی میگیریم...!
▬▬▬▬▬▬▬▬▬ஜ۩۞۩ஜ▬▬▬▬▬▬▬▬▬
هیچ کس مثل تو مال اینجا نیست/ میراندا جولای / مترجم: فرزانه سالمی
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 13:41  توسط
|
.
اگر انسانها قدرت خواندن افکار یکدیگر را داشتند ...
اولین چیزی که در جهان از بین می رفت عشق بود !
...
+
نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 22:24  توسط
|
بیشعورها وقتی که ارتباطی با
دیگران برقرار می کنند:
برای حفظ کردن خودشان دروغ می گویند، برای تخریب دیگران
دروغ می گویند،
برای مزه اش دروغ می گویند، بنا به عادت دروغ می گویند، واقعیات را
تحریف می کنند،
گزارشها و آمار را انگولک می کنند
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 19:36  توسط
|