X
تبلیغات
بار هستی
سلام 

خیلی دور از ادب بود جواب شما دوستان خاموش را ندهم 

باور بفرمایید هرگز فکر نمیکردم

تعداد شما دوستان عزیزم ..... 

تا روزی که بار هستی از رو دوشم پایین گذاشتم شاید یکی دو بار ی بی فکر مطلبی براتون

گذاشته باشم مابقی همیشه یک پیامی داشت . 

کمی بهم فرصت بدین پر بار بشم 

واقعا زبانم قاصر از این همه محبت . 

کمی خسته هستم سعی می کنم بخاط شما ها که با کامنت تاتون اشکم در اورید 

برگردم ...

فعلا من و لحظه های سفید درگیر هستیم .

در پایین این مطلب زیبا رو تقدیم میکنم به تک تک شما خواننده های خاموشم 

ژاک برل
برایت رویاهایی آرزو میکنم تمام نشدنی
و آرزوهایی پرشور
که از میانشان چندتایی برآورده شود.
برایت آرزو میکنم که دوست داشته باشی
آنچه را که باید دوست بداری
و فراموش کنی
آنچه را که باید فراموش کنی.
برایت شوق آرزو میکنم. آرامش آرزو میکنم.
برایت آرزو میکنم که با آواز پرندگان بیدار شوی
و با خنده ی کودکان.
برایت آرزو میکنم دوام بیاوری
در رکود، بی تفاوتی و ناپاکی روزگار.
بخصوص برایت آرزو میکنم که خودت باشی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 1:17  توسط   | 

تنها یکبار در زندگیم کسی با خلوص نیت به من عشق ورزیده است. 

رفتار همۀ آنانی که تا به امروز شناخته ام رفتاری دوستانه بوده است. حتا کسانی که من آشنایی چندانی با آنان نداشته ام به ندرت رفتاری خشن، زننده و یا حتا سرد با من داشته اند. اگر قدری تلاش میکردم چه بسا میتوانستم برخی از این دوستی ها را به عشق یا به علاقه بدل سازم. اما من هیچگاه از آن بردباری یا تمرکز روحی لازم برخورداری نداشته ام تا تمنای به اجرا درآوردن چنین تلاش سختی را در خود بیابم.اوایل فکر میکردم که خجولی مسبب خنثایی روح من است – چقدر خود را کم میشناسیم! اما بعدها دریافتم که خجولی به این امر دامن نزده است، بلکه نوعی ملالت قوای حسی که با حس بیزاری از زندگی تفاوت دارد، همچنین بی تابی، منظورم بی تابی در هم پیمان شدن با یک احساس پیوسته و همیشگی است...

 

چقدر کسالت آور است که دوستمان بدارند، صادقانه دوستمان بدارند! چقدر کسالت آور است وقتی که وسیله ای میشویم تا با آن باری گران بر دوش احساسات دیگران بگذاریم! این کار یعنی کسی را که همۀ عمر خواهان رهایی بوده است به یکباره به بارکشی مبدل میسازیم که باید بار مسئولیت پاسخ مثبت دادن به احساسات ما را بر دوش بکشد. و فراتر از این از او انتظار داریم رعایت ادب را نیز بجا آورد و پا پس نکشد، مبادا کسی به این فکربیفتد که او سلطان بی نیاز از احساسات است و دارد از دریافت گرانبهاترین هدیه ای که روح آدمی میتواند به کسی ارزانی دارد سر باز میزند. چقدر کسالت آور است که شاهد آن باشیم که هستی ما یکپارچه وابسته به ارتباط حسی با انسان دیگری است! چقدر کسالت آور است هنگامی که باید به اجبار احساس کنیم و به اجبار اندکی عشق بورزیم، حتا اگر پاسخ مثبت به احساسات و عشقمان را به تمامی دریافت نکنیم!ا

 

 

بعید است که زندگی یکبار دیگر مرا بر سر راه احساسات طبیعی قراردهد. اما من اندکی مایل هستم که چنین امری رخ دهد، چراکه میخواهم ببینم بار دوم چگونه احساس میکنم، به ویژه که حال تحلیل جامعی از تجربۀ نخستین خود را به انجام رسانده ام. چه بسا اینبار کمتر احساس کنم، چه بسا هم بیشتر. سرنوشت اگر میخواهد که امکان دومی را نیز به من عطا کند چرا که نه. برای احساسات کنجکاوی دارم

اینکه او را دوست داشتند خسته اش میکرد. فرازی از کتاب ناآرامی، به قلم فرناندو پسوآ و ترجمۀ حسین منصوری


پ.ن مدتی تصمیم گرفتم بار هستی  از رو دوشم پایین بذارم 

امروز همان روز است 

حذفش نمی کنم چون بیشتر تنهاییم با هستی گذروندم و ورق زدم 

گریه کردم خندیدم و ..........

با دوستان بسیار خوبی اشنا شدم ممنونم از تک تک شما دوستان 

 همیشه همراه بودنتون همیشه بهم انرژی میداد چه بسا الان هم بیام

بهتون سر بزنم این انرژی ازتون میگیرم بخاطر تمام مهربونیاتون سپاسگزام

و رد پاهایی که همیشه رنگ قشنگی به هستی میداد 

دوستتون دارم 


ارزو میکنم هرجا هستید شادی وبرکت با شما باشه 

شاید یه روزی برگشتم. محتوای هستیم به ته کشیده کمی پر بار بشم 

بزرگ بشم برگردم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 14:17  توسط   | 

وقتهایی هست که وجودت با کلام ساده میشکند!

فرومیریزی در خودت ،

آنقدر سهمگین که تنها میتونی لبخند بزنی... 



پ.ن . دوستان عزیزم مدتی یکماه شاید هم بیشتر نیستم دوباره 

جراحی دست دارم پیشا پیش از همه شما متشکرم 

بهتون سر می زنم ولی نمی تونم کامنت بذارم مراقب خودتون باشید 

شاد باشید و برکت در لحظه های زندگیتون 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 1:13  توسط   | 

 

کمی حوصله کنید تااخر بخوانید 

ســــــــــــــــــــــــــــــــــلام سیندرلا. من فرشته‌ی نجات توام یا اگر ترجیح می‌دهی منجی اختصاصی تو.

 خوب مثل این‌که تو هم دلت می‌خواهد بروی جشن؟

 تو هم واقعاً می‌خواهی خودت را مطابق معیارهای زیبایی از نظر مذکرها آرایش کنی؟ 

بدن خودت را بکنی توی لباس بسیار تنگ که گردش خونت را مختل کنی؟ 

پاهایت را بکنی توی کفش پاشنه بلند که سیستم استخوان بندی‌ات را خراب کند؟ 

صورتت را با مواد شیمیایی که روی حیوانات غیر انسانی آزمایش شده رنگ کنی؟"

سیندرلا بلافاصله گفت:"بله. حتماً می‌خوام...!

" سیندرلا "

... شنل‌قرمزی گفت: «من این عبارات مردسالارانه تو را توهین بزرگی به خودم می‌دانم 

اما از آنجایی که می‌دانم ناراحتی تو به خاطر رانده شدن از جامعه انسانی باعث شده 

که جهان‌بینی کاملاً مخصوص به خودت پیدا کنی، حرف‌هایت را به دل نمی‌گیرم. 

حالا لطفاً برو کنار من می‌خواهم بروم

شنل‌قرمزی به راه خود در جاده اصلی ادامه داد. 

اما از آنجایی که مطرود از جامعه بودن باعث شده بود آقا گرگه دیگر خود را تابع برده‌وار تفکر غربی نداند، 

راه میان‌بری را برای خانه مادربزرگ انتخاب کرد. رفت توی خانه مادربزرگ و او را خورد. 

کاری که برای جانور گوشت‌خواری مثل او کاملاً توجیه‌پذیر بود. 

بعد بدون اینکه ذره‌ای مقیّد به ارزش‌های سنتی و پوشش مذکرانه و مؤنثانه بکند 

لباس مادربزرگ را به تن کرد و خزید در رختخواب او...!

"شنل‌قرمزی"

... پیرمرد گفت:" اما تو با این کارت فرهنگ استفاده از گوشت گاو را تقویت می‌کنی

 و پی‌آمدهای منفی صنعت دامپروری را در محیط زیست و مشکلاتی را که مصرف گوشت می‌تواند 

بوجود بیاورد نادیده می‌گیری." ...!

"جک و لوبیای سحرآمیز"

... رژه با صدای بلندی شروع شد. همین که هیکل پریده رنگ ورقلمبیده ی امپراتور ظاهر شد، 

همه یک مرتبه با فریاد و تحسین از لباس زیبا و تازه ی امپراتور تعریف کردند.

 فقط یک بچه از میان جمعیت فریاد زد: «امپراتور لخت است» رژه متوقف شد.

 امپراتور درنگی کرد. صدای هیس توی جمعیت پیچید، تا این 

که کشاورزی باهوش و زرنگ یک مرتبه فریاد زد: 

« نه، اعلیحضرت لخت نیستند، بلکه دستور به آزادی در انتخاب لباس داده اند.» 

جمعیت یکباره هلهله کرد. همه لباس هایشان را درآوردند و زیر نور آفتاب به رقص و پایکوبی پرداختند. 

از آن روز به بعد کشور آنها تبدیل به جامعه ای آزاد در انتخاب لباس شد...!

" لباس جدید امپراتور"


اوایل سال 1990 عده ای از روان شناسان کودک در امریکا اعلام کردند 

در نظر دارند داستان های کلاسیک کودکان را که سالیان زیادی 

در بین نسل ها رواج داشته است بازنویسی کنند و آن ها را با موازین اخلاقی امروز وفق دهند.

 قرار شد در این داستان ها هر گونه نشانه تبعیض نژادی و جنسی حذف شود و داستان ها با معیارهای

 صاحب نظران تربیتی امروز مطابقت کنند

 جیمز فین گارنر طنزپرداز امریکایی در این کتاب 13 قصه بسیار معروف را که بیش از یک قرن سابقه نقل در

 سراسر جهان دارند بازنویسی کرد.

..........................................................................
داستان کامل از "شنل قرمزی" از همین مجموعه :
..........................................................................

در روزگاری دور خانم کم‌سن و سالی بود به اسم شنل‌قرمزی که با مادرش در جنگل بزرگی زندگی می‌کرد.

روزی مادرش از او خواست یک سبد میوه و کمی آب معدنی برای مادربزرگش ببرد.


البته قصد او این نبود که بگوید این کارها را باید فقط زن‌ها انجام دهند، 

بلکه این بود که چنین عملی حس هم‌دردی اجتماعی را در انسان تقویت می‌کند.

 تازه مادربزرگ مریض نبود و در نهایت سلامت جسمی و عقلانی قرار داشت

 و کاملاً قادر بود مثل یک آدم عاقل و بالغ از خودش مواظبت کند.


شنل قرمزی سبد را برداشت و راه افتاد توی جنگل. 

خیلی‌ها این جنگل را بسیار خطرناک می‌دانستند و هیچ وقت قدم در آن نمی‌گذاشتند. 

اما شنل‌قرمزی در اوج شکوفایی جسمی آنقدر به خود اعتماد داشت

 که توجهی به این تهدیدات که آشکارا از تخیلات فرویدی ناشی می‌شد، نداشته باشد.


در بین راه به گرگی برخورد. گرگ از او پرسید که در سبد چه دارد؟

شنل‌قرمزی گفت: «خوردنیِ حاضری و سالمی برای مادربزرگ که کامل و عاقل و بالغ است و می‌تواند از خودش مواظبت کند

گرگ گفت: «ببین عزیزم، تنها رفتن در این جنگل برای دختر کوچولویی مثل تو خطرناک است

شنل‌قرمزی گفت: «من این عبارات مردسالارانه تو را توهین بزرگی به خودم می‌دانم 

اما از آنجایی که می‌دانم ناراحتی تو به خاطر رانده شدن از جامعه انسانی باعث شده که جهان‌بینی کاملاً

 مخصوص به خودت پیدا کنی، حرف‌هایت را به دل نمی‌گیرم. حالا لطفاً برو کنار من می‌خواهم بروم


شنل‌قرمزی به راه خود در جاده اصلی ادامه داد. 

اما از آنجایی که مطرود از جامعه بودن باعث شده بود آقا گرگه دیگر خود را تابع برده‌وار تفکر غربی نداند، 

راه میان‌بری را برای خانه مادربزرگ انتخاب کرد. رفت توی خانه مادربزرگ و او را خورد.

 کاری که برای جانور گوشت‌خواری مثل او کاملاً توجیه‌پذیر بود.

بعد بدون اینکه ذره‌ای مقیّد به ارزش‌های سنتی و پوشش مذکرانه و مؤنثانه بکن

 لباس مادربزرگ را به تن کرد و خزید در رختخواب او.


شنل‌قرمزی وارد کلبه شد و گفت: «مادربزرگ برایتان کمی خوردنی بدون چربی و نمک آورده‌ام 

تا بلکه به این وسیله بتوانم از نقش مادرانه و عاقلانه شما در زندگی‌مان تشکر کنم


گرگ از توی رختخواب به نرمی گفت: «بیا نزدیک‌تر عزیزم تا خوب ببینمت

شنل‌قرمزی گفت: «ببخشید که یادم رفت شما چه چشمان تیزی دارید

گرگ گفت: «آره عزیزم چه چیزها که این دو چشم من ندیده‌اند...»

«مادربزرگ دماغ‌تان، چقدر بزرگ است ـ البته نسبتاً بزرگ ـ و خیلی هم به شما می‌آید

«چه چیزها که این دماغ بو کشیده ...»

«مادربزرگ، چه دندان‌های بزرگی دارید

گرگ گفت: «در هر صورت همینه که هست. خوشحالم از آنچه هستم و آنچه دارم.»

 و از رختخواب پرید پایین و شنل‌قرمزی را توی پنجه‌هایش گرفت و خواست قورتش بدهد.

 شنل‌قرمزی جیغ کشید، نه از اینکه آقا گرگه جرأت کرده بود و لباس زن‌ها را پوشیده بود. 

بلکه به خاطر تجاوز آشکار او به حریم شخصی‌اش.


صدای فریاد او را یک هیزم‌شکن (البته خود او ترجیح می‌دهد که به او تکنسین سوخت جنگلی بگویند) شنید. 

دوید توی کلبه و دید که آن دو با هم گلاویز شده‌‌اند.

 هیزم‌شکن خواست که دخالت کند. همین که تبرش را بلند کرد شنل‌قرمزی و گرگ یک دفعه ایستادند.


شنل‌قرمزی پرسید: «اصلاً معلوم است چه کار داری می‌کنی؟»

هیزم شکن پلک‌هایش را به هم زد و خواست جوابی بدهد اما نتوانست. 

شنل‌قرمزی این بار با عصبانیت گفت:

 «سرت را انداخته‌ای پایین و مثل آدم‌های وحشی آمده‌ای تو و تبرت را بلند کرده‌ای که چی؟

 ای مردسالار متعصب. به چه جرأتی فکر کرده‌ای که زن‌ها و گرگ‌ها نمی‌توانند بدون کمک مرد، مسئله‌ خودشان را حل کنند؟»


مادربزرگ همین که نطق پرشور شنل‌قرمزی را شنید از توی شکم آقا گرگه بیرون پرید و تبر هیزم‌شکن 

را از دستش قاپید و کله‌اش را با آن قطع کرد.


پس از این ماجرا شنل‌قرمزی و مادربزرگ و آقا گرگه احساس کردند به نوعی نقطه‌نظر مشترک رسیده‌‌اند. 

تصمیم گرفتند خانه‌ای مشترک براساس احترام و تعاونِ متقابل بنا کنند. 

آنها تا آخر عمر با شادی در آن خانه زندگی کردند.

"شنل‌قرمزی"
....................................


 / جیمز فین گارنر / مترجم: احمد پوری

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1390ساعت 0:8  توسط   | 

.. راســــــــــــــــتی راجـــــــــــــــع به فیــــــــــــــــل، هیـــــــــــــــچ می دانی فیل ها چگونه می میــــــــــــــــرند؟ من از شیوه مردن آنها بیشتر از شیوه و مراسم هر موجود دیگر دنیا خوشم می آید، وقتی یک فیل احساس می کند که ساعت مرگش فرا رسیده است، از گله ی خود جدا می شود، اما تنها نه، یکی از دوستان خود را صدا می زند و با هم راه می افتند، در دشت، گاهی آرام گاهی تند، بستگی دارد به نزدیکی ساعت مرگش ... گاهی کیلومترها و کیلومترها دور می شوند، تا جایی که فیل در شرف مرگ احساس کند محل مرگش آنجاست، که مرگ حالا با اوست، در اوست، پس انوقت فیل وا می ایستد، دور خود می چرخد، دایره ای را روی زمین ترسیم می کند، مرگ را می گذارد داخل این دایره و می ایستد رو در روی او، چشم می دوزد به چشم او و می گوید: روز بخیر دوشیزه مرگ، من آماده ام ... این دایره البته خیالی ست، و تنها فیل می تواند داخل ان بشود، اما به کمک آن، مرده به مرگ خود جغرافیا می دهد، مرگ یک امر خصوصی است، می دانی، خیلی خصوصی، کمی شبیه خانه و چهار دیواری شخصی ست، به جز شخص مرده کسی نمی تواند وارد این خانه بشود ... از داخل دایره فیل رو می کند به دوست خود از او می خواهد که برگردد پیش دیگران، برو، خداحافظ تو، و هزار مرسی...!

.

... کسانی که از ما جلو می زنند به نظر دیوانه می رسند، اما نیستند. مردم عادی از این پهلوان پنبه های غیر عادی هراس می کنند؛ پس برایشان تیمارستان درست می کنند. تیمارستان ها را پر می کنند از پهلوان پنبه های بی خطر، دیوانه های خطرناک واقعی می مانند بیرون، سر پست هایشان...!

... زنــدگی را روزشماری نكـنيم، ديگر ديـــر است، دردی را دوا نخواهد داد. مثل اين می ماند كه من خواب باشم و تو بيايی و بيدارم سازی، به زور از من بپرسی چه جايی بودم، چه كسی بودم، با چه كسی بودم؟ آيا خودم بودم؟ همان بودم؟ و چرا؟ چرا ندارد. عزيز من كار‌های زندگی همين‌اند، زحمت چون و چرايش را هم به خود نمی دهد. حرف ضرب‌المثل قديمی درست است كه می گويد شروع احساس مسئوليت‌ها در خواب روی می دهد، برايم از كودكی هايت بگو. از مادر، از خوابهايت، از دوستانت، از پارتيزان‌های آن دوران گذشته. آنهايی كه مثل من سر موقع بيدار نشدند و اكنون چند وجب زير خاك كوه‌ها به دنيای خواب تعلق دارند...!

... احساس نا‌مانوسی است كه می آيد، برقفسه سينه‌ام می كوبد. دروغ را منقلب می كند، ويران می كند، خالي می كند، پر می كند از هيچ و پوچ، ديده‌ايد در اخبار مستند چگونه ساختمان‌های قديمی را بمب گذاشته و از درون خراب می كنند؟ در يك آن، تمام بنا در خود فرو می ريزد، از داخل می ميرد. احساس من احساس اين بنای قديمی است. تن من در درون خود می ريزد...!

... بعد از اين كه تو را به بالينم خواندم، پشيمان شدم. درست نمي‌دانم چرا، شايد به اين خاطر كه به نوشتن ايمان ندارم، نوشتن زندگی زندگی را تعريف نمی كند، آن را تحريف می كند. شما نويسنده‌ ها حقايق را تحريف می كنيد...!

... شجاعت اين را داشت كه پای خود را در بركه‌های گه قرنی كه در آن زندگی می كنيم بگذارد و آن را از نزديك به ما نشان بدهد. پا در گه ديگران گذاشتن شجاعت زيادی می خواهد، می دانی...!

تریستانو می میرد / 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 0:32  توسط   | 

 

... مــــــــــــــــــــــــا همه بــــــــــــــــــــــــرگ داریم. وقتی برگ ها پژمرده می شوند،

 دیگر آدم بزرگ نمی شود، چون ایام کودکی سپری شده است. وقتی پیر و چروکیده می شویم، 

برگ ها رشد واژگونه می کنند چون عشق رخت بربسته است...!

... ادگار گفت: وقتی لب فرو می‌بندیم و سخنی نمی‌گوییم، 

غیر قابل تحمل می‌شویم و آنگاه که زبان می‌گشاییم، از خود دلقکی می‌سازیم...!

... آیا كسی تا به ‌حال پدر خود را انت
خاب كرده است؟

 هیچ كس از من نپرسید كه در كدام خانه، دركجا، پشت كدام میز، 

در كدام تخت خواب و در كدام مملكت دوست دارم راه بروم،

 بخورم، بخوابم یا چه كسی را از سر ترس دوست داشته باشم.

 بچه‌های مدرسه نمی‌توانند حتی در مورد چیزی كه به آن می بالند،

 جمله‌ای بدون واژه مجبور بودن بیان كنند.

آنها می‌گویند: مادرم مجبور بود كفش جدیدی برای من بخرد. خود من همین كار را می‌كنم.

 مثلا من مجبورم هر شب از خودم بپرسم كه آیا فردایی خواهد بود؟...!

... براي پنهان كردن ترس از يكديگر، دايم مي خنديديم ؛

 اما ترس هميشه براي نشان دادن خود راه خروجي مي يافت. 

اگر حالت صورتمان را كنترل مي كرديم به صدايمان مي خزيد. 

اگر مواظب صورت و صدايمان بوديم و اصلا بهش فكر نمي كرديم

 به سوي انگشتانمان سر مي خورد، زير پوست آدم مي رفت و همان جا مي ماند؛

 يا به دور اشياء نزديك مي پيچيد...!

... احمق يا هوشمند بودن، دليلي براي دانستن يا ندانستن چيزي نيست. 

بعضي ها خيلي مي دانند، ولي نمي شود آنها را باهوش دانست. 

بعضي ها هم زياد نمي دانند، ولي نمي شود آنها را احمق تصور كرد. 

معرفت و سفاهت را تنها خدا به آدم مي بخشد...!

... تا به امروز نتوانسته‌ام از گوری عکس بگیرم؛

 اما از کمربند، پنجره، فندق، و طناب، عکس می‌گیرم. ا

ز نظر من هر مرگی شبیه یک کیسه است.


ادگار گفت: ”به هر کسی این را بگویی، فکر می‌کند دیوانه شده‌ای.“


به نظر من هر کسی می‌میرد، کیسه‌ای لبریز از کلمات، از خودش به جا می‌گذارد؛ 

و همین‌طور آرایشگران و ناخن‌گیرها را که من همیشه به آن‌ها فکر می‌کنم؛ 

چون مُرده دیگر احتیاجی به آرایشگر و ناخن‌گیر ندارد.

 مردگان دگمه‌های‌شان را هم هرگز گم نمی‌کنند...!

... پس ما همه روستایی هستیم. سرهای ما ممکن است زادگاهمان را ترک گفته باشد،

 اما پاهای ما درست وسط دهکده‌ی دیگری ایستاده است. 

هیچ شهری در سایه‌ی دیکتاتوری رشد نمی‌کند؛

 چون هر چیزی که زیر نظر گرفته شود، حقیر و کوچک می‌ماند..!
/ هرتا مولر 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 23:34  توسط   |