راهبی در نزدیکی معبد زندگی می کرد . در خانه روبرویش , یک روسپی اقامت داشت !
راهب
که می دید مردان زیادی به آن خانه رفت و آمد دارند ,تصمیم گرفت با او صحبت
کند .
زن را سرزنش کرد : تو بسیار گناهکاری . روز وشب به خدا بی احترامی می کنی .
چرا دست از این کار نمی کشی ؟ چرا کمی به زندگی بعد از مرگت فکر نمی کنی …؟!
و بخشش خواست و همچنین از خدا خواست که راه تازه ای برای امرار معاش به
او نشان بدهد.اما راه دیگری برای امرار معاش پیدا نکرد ....
اما هر بار که خود را به بیگانه ای تسلیم می کرد از درگاه خدا آمرزش می خواست .....
از حالا تا روز مرگ این گناهکار , می شمرم که چند مرد وارد آن خانه شده اند !!!
هر مردی که وارد خانه می شد , راهب ریگی بر ریگ های دیگر می گذاشت .مدتی گذشت ...
هر کدام از این سنگها نماینده یکی از گناهان کبیره ای است که انجام داده ای ,
آن هم بعد از هشدار من . دوباره می گویم : مراقب اعمالت باش !
به خانه برگشت , اشک پشیمانی ریخت و دعا کرد :
پروردگارا, کی رحمت تو مرا از این زندگی مشقت بار آزاد می کند ؟
فرشته به دستور خدا , از خیابان عبور کرد و جان راهب را هم گرفت و با خود برد ...
من که تمام زندگی ام را در فقر و اخلاص گذرانده ام , به دوزخ می روم و آن روسپی
که فقط گناه کرده , به بهشت می رود ؟!
تو فکر می کردی که عشق خدا فقط یعنی فضولی در رفتار دیگران .
هنگامی که تو قلبت را سرشار از گناه فضولی می کردی , این زن روز وشب دعا می کرد .
روح او , پس از گریستن , چنان سبک می شد که توانستیم او را تا بهشت بالا ببریم .
اما آن ریگ ها چنان روح تو را سنگین کرده بودند که نتوانستیم تو را بالا ببریم !!! "
تا چهل سالگی که مغزم خوب کار میکرد به ریاضیات و پژوهش پرداختم.
از چهل تا شصت سالگی که ذهنم ضعیف شده بود به فلسفه روی آوردم
و در
اواخر که بهکلی کلهام کار نمیکرد به سیاست..
.
یک جایی می رسد که آدمی دست به خودکشی می زند...
نه اینکه یک تیغ بردارد رگش را بزند
نه!
قید احساسش را می زند...
.
اگر انسانها قدرت خواندن افکار یکدیگر را داشتند ...
بیشعورها وقتی که ارتباطی با
دیگران برقرار می کنند:
برای حفظ کردن خودشان دروغ می گویند، برای تخریب دیگران دروغ می گویند،
برای مزه اش دروغ می گویند، بنا به عادت دروغ می گویند، واقعیات را تحریف می کنند،
گزارشها و آمار را انگولک می کنند
... از غـــــــــــــرایزت پیـــــــــــــروی کن. مثلا شاید یه روز دلت بخواد یه کت شیک و رسمی بخری.
لازم نیست وجدان درد بگیری. گاهی هم یه کم گوشت بودار رو امتحان کن.
خوشمزه تره. ارزونترم تموم می شه. یادت باشه هر چیزی که تسکینت بده.
نذار بهت بد بگذره. اگه حس یه کرم رو داری بیفت رو خاک. اگه حس می کنیپرنده ای پرواز کن. نگران حرف در و همسایه نباش. نگران بچه هات نباش، ا
ونا از خودشون مراقبت می کنن ...!
اقیانوس عشق، ... جایـــــــــــــی که درهـــــــــــــا با یک تکان بـــــــــــــاز می شوند،
دیوار ها را خـــــــــــــراب می کنیم. کور مال کور مال به دنبال نردبان می گردیم
و یادمان رفته که بـــــــــــــال داریم. طوری با سماجت دعا می کنیم
که انگار خداونـــــــــــــد کر و کور است. انگار فقط در آسمان است جای تعجب نیست
که فرشته های میان ما قابل شناسایی نیستند ...!
تو اين دنيا هر چی بيش تر موفق تر بشی، بيش تر خودت رو شكست دادی.
حق با عيسی بود. آدم بايد به دنيا فائق بشه ... گمونم عين حرف خودشه.
البته انجام اين كار نيازمند يه خودآگاهی جديده، يه ديد جديد و اين تنها مفهوميه
كه میشه به آزادی داد.
كسی كه اهل اين دنيا باشه، نمیتونه آزاديش رو به دست بياره. تو اين دنيا،بمير و آزادی ابدی رو پيدا كن ...!
هر روز برای رنج و عذاب دوباره، التماس و تمنا می کنیم.
هر چقدر پوستمان بیشتر کنده شود، احساس بهتری پیدا می کنیم.
و درست وقتی که این بلا سر خواننده هایمان نیز می آید، احساسمان اوج می گیرد.
مبادا که کسی از پوچ مغزی بمیرد! باشد که آسمان همیشه از پیکار افکار مردان نویسنده بشکافد.
حروف. چه شکیل! حروفی که با رشته های نامرئی به هم می پیوندند،رشته هایی که حامل جریان های مغناطیسی عظیمی هستند
.
کل این تجربه ی شاق بر مغزی تحمیل می شد که می بایست به افسون کار می کرد،کار می کرد بدون آن که کار کند.
آیا این که به سمت تو می آید، آدم است یا یک ذهن؟ ذهنی که میان کتاب ها،صفحات و جملاتی مملو از ویرگول، نقطه، نقطه ویرگول، تیره و ستاره تقسیم شده است.
یک نویسنده به پاس تلاش هایش جایزه می برد یا در دانشگاه جایی برای خود دست و پا می کند،و دیگری یک استخوان کرم خورده باقی می ماند. اسم بعضی هایشان
را روی خیابان ها و بلوار ها می گذارند، و عده ای دیگر کارشان به گداخانه و چوبه دار می افتد.
و تازه وقتی تمام این خلقت ها خوانده و هضم شد، مردم باز هم همدیگر را آزار خواهند داد.
هیچ نویسنده ای، حتی بزرگ ترینشان، تاکنون نتوانسته است این واقعیت تلخ و سرد را بگوارد...!
خوشش نیاد. روسیه، روسیه، به کدام سو می تازی؟
به پیش، به پیش، همچون گردباد! فقط از طریق خرد و خاکشیر کردن می تونم خودم باشم.هیچ وقت کتابی نمی نویسم که ناشرا خوششون بیاد. تا حالا خیلی کتاب نوشتم.
کتاب های خوابگردی، می فهمی که منظورم چی یه. میلیون ها و میلیون ها کلمه، همه ش
تو ذهنم، عین تکه های طلا تو کله ام به این ور و اون ور می خورن. از ساختن تیکه طلا خسته شدم.
از این حمله های پیاده نظام حالم به هم می خوره ... تو تاریکی.حالا دیگه هر کلمه ای که می نویسم باید تیری باشه که راست بخوره به هدف،
یه تیر سمی. دلم می خواد همه ی کتابا، نویسنده ها، ناشرا و خواننده ها رونابود کنم.
برای مردم نوشتن از نظر من مفهوم نداره.
دوست دارم برای دیوونه ها و خل وچل ها بنویسم، یا برای فرشته ها...!
روند عادی زندگی را متوقف می کند و اندیشه را به سمت و سوی دوباره زاده شدن می برد.
سال، نو نمی شود، اما تلنگری به آدمی می زند که نکند باورها و رفتارها، نیاز به نو شدن داشته باشند.
.
از این رو است که نو شدن هر کسی با دیگری متفاوت است. عید هر کس، عید خود اوست. ممکن است
شخصی در سراسر عمر خود، حتی برای یک بار هم عید نداشته باشد.
.
زیرا او در همان زادن زیستی خود درجا زده است. یک بار زاده شده است و یک بار هم می میرد.
زادن و مردنی زیستی و طبیعی، همان گونه که سایر موجودات، گله وار می آیند و می روند.
.
و ممکن است که استثانائاتی هم باشند که با هر نفس نو می شوند. زادن های مکرر،
تولدهای متوالی. عید هر کس، همان تولدهای اوست.
.
به تعبیر دیگر، هر شخص، به همان اندازه عید خواهد داشت که متولد و نو می شود.
این گروه با نو شدن انفسی درگیرند و جمعیت انبوه دیگر به نو شدن های آفاقی.
آنان که ناتوانند از این که درونشان را نو کنند به نو شدن های بیرونی می نگرند و منتظرند
تا دگرگونی را بر چهره ی طبیعت ببینند.
.
جان های مرده را چه کار با نو شدن؟
.
جان پذیرفت و خرد اجزای کوه
ما کم از سنگیم آخر ای گروه؟
.
نه ز جان یک چشمه جوشان میشود
نه بدن از سبز پوشان میشود
.
نه صدای بانگ مشتاقی درو
نه صفای جرعه ی ساقی درو
.
(مثنوی، دفتر دوم، بیت 1333)
طبیعت اولین و بزرگترین آموزگار آدمی، می آموزد که می توان و باید از رخوت و خمارآلودگی بیرون آمد و
جانی دوباره گرفت. شکوفه کرد و جهان را زیباتر ساخت.
آن کس که جانش شکوفه می دهد و گل می کند و بوستانی سرسبز و زیبا می آفریند
همگام و هماهنگ با هستی گام می زند. اگر عیدی هست، همانا عید شکوفه دادن جان
های زیبا است.