و نخستين مدرسه ای که باقی ماندچشمانش را به زحمت گشود در پس نگاهش همه جا را مه گرفته بود به زحمت می توانست تشخيص دهد شب است يا روز. هياهوی مبهمی به گوش می رسيد، همان صدای آشنا که سالها در تمام زندگيش پر بود. چقدر دلش می خواست برخيزد و ميان آن همه صدا برود اما قدرت جنبيدن نداشت. از پس مه دختر بچه ای را ديد که ميان چادر مشکی پيچيده شده بود با پيچه سفيدی که بالا زده بود و به تندی قدم بر می داشت. ملا باجی را ديد که جلو در مکتب خانه ايستاده بود و می گفت: «طوبی باز که پيچه ات را بالا زدی اگر به گوش ميرزا حسن خان سرتيپ برسه پوستت را می کند.» و دستش را بالا برد. حس کرد دستهايش می سوزد. صدای آرام و يکنواخت قرآن با صدای نامنظم قرآن خواندن کودکانه ای درهم آميخت: "ياسين، ... عم يتسألون..."
گرمای دستی را روی دستانش حس کرد و صدايی مردانه: "امروز حال شما بهتراست." خانم خواست چيزی بگويد اما تنها ناله ای از گلويش خارج شد. مرد دوباره سؤالش را تکرار کرد. دختر سرش را آرام بلند کرد تا صورت او را ببيند مرد او را به ياد پدرش می انداخت. آرام گفته بود: " شنيدم طوبی خانم علاقه و استعداد آموختن دارند می خواهم بهترين معلم های تهران را برايش بياورم زن عبدالحسين مير پنج بايد کمالات داشته باشد. اگر مملکت مترقی بخواهيم بايد زن و مرد باسواد داشته باشيم."
گلويش خشک بود تمام قوايش را جمع کرد و آب طلب کرد :«آب». لحظه ای ديگر خنکای آب را در لبان و زبانش حس کرد. گلستان و بوستان سعدی ،مثنوی مولوی و روزنامه قانون در اطراف زن جوان پراکنده بود: "عبدالحسين خان اين را مي بينی. پاسخي است به تاديب النسوان. بی بی خانم استر آبادی نوشته. توی روضه زنها دست به دست می گردونند. ازم خواستن بخوانمش. جواب دندان شکنی به آن رساله داده." عبدالحسين خان گفت: " معايب الرجال، بالاخره يک زن پيدا شد که از حق زنهای ديگر دفاع کند، بايد اميدوار بود." طوبی گفت:" کافی نيست. بايد فکر اساسی کرد تا زنها کنج خانه نشسته اند، جز بچه داری و شوهرداری هنر ديگری ياد نمي گيرند تا زمانی که ضعيفه هستند و زندانی حصار خانه شان هستند، از هيچ حقی دفاع نمی شود کرد. اولين راهش سواد است. سواد که داشتند، می توانند کاغذهای خبررا بخوانند و بفهمند توی دنيا چه خبراست. بايد راهی باشد که برای دخترها هم مثل پسرها مدرسه باز کنيم مثل مدرسه دارالفنون رشديه شرف عليه."
- طوبی خانم ما حسابی پليتکی شده اينها را کدام معلم ياد داده؟
-معلم هميشگی ام آقا .همانی که برام روزنامه مي آورد. روزنامه قانون مياورد. توی خانه با دوستاش همين حرفها را می زنند."
صدای بلندی به گوش رسيد .کسی گفت: "پنجره را ببنديد الان باران اطاق را خيس می کن. چه رعدوبرق و طوفانی شد! "باز زن جوان را ديد که در ميان جمع دختران است. آرام به آنها می گويد: "نترسيد بچه ها ،نترسيد. اينها تحمل ندارند دخترهای ما باسواد شوند. هيچ کار نمی توانند بکنند. ما نمی گذاريم بلايی که سر مدرسه بی بی خانم آوردند سر مدرسه ما بياورند. نبايد به حرفهای اينها گوش داد. "يکی از دخترها گفت:" اما طوبی خانم آخر دارند به ما و شما نسبت های بدی می دهند. می گويند اينجا مرکز فساد است. می گويند کسی که علوم جديد به دخترها ياد بدهد حکمش مرگ است." طوبی گفت: "بيخود می گويند. ما ديگر مثل قديم نيستيم که قانون نداشته باشيم حالا مشروطه شده و ما قانون داريم ."يکی از دخترها گفت: "می گويند شيخ فضل ا... گفته درس خوندن دخترها در شرع مقدس حرام است." طوبی خانم گفت:" به ميرزا حسن خان رشديه هم حرفها را می زدند. اما ديديد که او توانست مدرسه هايش را باز کند. پس نترسيد، بياييد اينجا بنشينيم کتاب گلستان سعدی را باز کنيد؛ باب هفتم در عالم تربيت."
نفسش به سختی بالا و پايين می رفت .انگار چيزی روی سينه اش سنگينی می کرد. هياهو هر لحظه بيشتر می شد. زن را ديد که از پله هايی بالا می رود .اطرافش را دخترهای جوان پرکرده اند و نشانهايی به دستش دارد: خانم طوبی آزموده به خاطر يک عمر تلاش برای پيشرفت فرهنگ و تربيت دختران وطن موفق به کسب نشان درجه سوم فرهنگ می شود. خانم آزموده مدير و موسس مدرسه دخترانه ناموس شما لياقت دريافت نشان درجه دوم فرهنگ را داريد. و زن آرام می گويد :هر چند خدا نخواست که من فرزندی به دنيا بياورم اما راه تربيت صدها دختر را برايم گشود از خانه من هزاران دختر بيرون می آيند که نسل آينده را تربيت می کنند و اين کم لطفی نيست از طرف خدا.
کم کم احساس سبکی می کرد می ديد که مه کنار رفته و او توانسته است از جا برخيزد . قدم به حياط نهاد. مدرسه پر از سر و صدای دختران جوان بود. کلاسهای درس، حياط، ناظم مدرسه جلوی در ايستاده بود. دختر جوانی پا به حياط مدرسه گذاشت و به طرف او رفت. به کنار ناظم رفت. دختر پرسيد:" سلام خانم ،من می خواهم با طوبی خانم صحبت کنم .ناظم پرسيد:" چکارشان داری؟" دختر گفت می خواهم دستشان را ببوسم .می دانيد من سالها قبل شاگرد مدرسه ناموس بودم حالا که دانشگاه توی تهران باز شده توانستم بروم دانشگاه. آمده ام به خانم آزموده بگويم خانم اگه همت شما نبود الان من بايد کنج خانه پدريم يا خانه شوهرم حبس بودم اما... "احساس سبکی می کرد در چشمان دختر جوان آينده را روشن می ديد. به آسمان نگاه کرد و نفس راحتی کشيد. شنيد که کسی می گويد: «طوبی خانم از بين ما رفت طوبی خانم دخترانش را تنها گذاشته است.» اما او می دانست در ميان آنهاست تا زمانی که دختران بودند
نگاهش به صفحه تقويم افتاد 3 مهر 1315