به یاد پدرم 

نمیدونم وقتی این شعر خوندم بشدت یاد پدرم افتادم روحشون شاد همین 


تو رفتی و دگر این خانه سرد است

تمام لحظه هایم رنگ درد است

تو رفتی یخ زده گنجشک ایوان
گلم پژمرده در آغوش گلدان

تو رفتی بیصدا دیگر صدا نیست
چه بردی با خودت؟گویی خدا نیست

تو رفتی آسمان تاریک تر شد
شبی بی انتها نزدیک تر شد

تو رفتی خسته ام از نقش دیوار
فرو میریزد این دنیا چو آوار

تو رفتی عطر تو در کوچه مانده
نفس های مرا از سینه رانده

تو رفتی شعر من را اشک پوشاند
نگارین هم دگر چیزی نمیخواند


+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۱ساعت 23:46  توسط   | 


کاشکی بر سینه تو سرگذارم ، تا دلت
گویدم با هر تپیدن ، دوست می داری مرا

ما طریق عشق را باید که با هم طی کنیم
چون رفیق نیمه ره ، در راه نگذاری مرا

کهنه سازی از نوا افتاده ام ، در گوشه ای
بوسه بر دستت زنم ، گر در فغان آری مرا

بغض دارم در گلو چون ابر پاییزی هنوز
برق را خوانم به یاری ، گر نمی باری مرا

ای که دایم بینمت در پیش چشم خویشتن
کاش روزی ، لحظه ای پیش نظر آری مرا


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۱ساعت 23:35  توسط   | 

گفتا که می بوسم تو را ، گفتم تمنا می کنم
گفتا اگر بیند کسی ، گفتم که حاشا می کنم
گفتا ز بخت بد اگر ، ناگه رقیب آید ز در
گفتم که با افسونگری ، او را ز سر وا می کنم
گفتا که تلخی های می گر نا گوار افتد مرا
گفتم که با نوش لبم ، آنرا گوارا می کنم
گفتا چه می بینی بگو ، در چشم چون آیینه ام
گفتم که من خود را در آن عریان تماشا می کنم
گفتا که از بی طاقتی دل قصد یغما می کند
گفتم که با یغما گران باری مدارا می کنم
گفتا که پیوند تو را با نقد هستی می خرم
گفتم که ارزانتر از این من با تو سودا می کنم
گفتا اگر از کوی خود روزی تو را گفتم برو
گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم........ 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۱ساعت 18:40  توسط   | 

 

 

.. در واقع اغلب، زمانی که عشقی را آغاز می‌کنیم، تجربه و عقلمان به ما می‌گویند

 که روزی به دلداری که امروز فقط به اندیشه او زنده‌ایم‌‌ همان اندازه بی‌اعتنا می‌شویم 

که امروزه به هر زنی جز او هستیم. روزی نامش را می‌شنویم و دیگر دچار هیچ لذت دردآلودی

 نمی‌شویم، خطش را می‌خوانیم و دیگر نمی‌لرزیم، در خیابان راه‌مان را کج نمی‌کنیم

 تا او را ببینیم، به او بر می‌خوریم و دست و پا گم نمی‌کنیم، 

به او دست می‌یابیم و از خود بی‌خود نمی‌شویم. آنگاه این آگاهی بی‌تردیدِ آینده، 

برغم این حس بی‌اساس اما نیرومند که شاید او را همواره دوست داشته باشیم، 

ما را به گریه می‌اندازد...!



برگرفته از کتاب "خوشی‌ها و روز‌ها" / مارسل پروست / مترجم: مهدی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۱ساعت 21:44  توسط   | 

 

یک نشانی‌ دقیق تر از یاد به من بده

خودم را پست کنم به آغوشت

می‌ ترسم

می‌ ترسم از آلزایمر،از پیری و خیابانی که یک روز پارک خواهد شد

نامه‌ای بدونِ تمبرم

که به هیچ کجا برگشت نمی‌‌خورم

دکمه‌های پالتو ات را باز کن

می‌ خواهم لابلای سینه ات بایگانی شوم!

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن ۱۳۹۱ساعت 1:43  توسط   | 

.. او همانطور كه مردم اتاق هتلی را ترك می كنند مرا ترك كرد. اتاق هتل جايی است كه هرگاه مشغول كار ديگری هستی آنجا خواهی ماند و خودش به تنهايی اهميتی در شكل زندگی كسی ندارد. اتاق هتل راحت و مناسب است اما راحتی آن محدود به زمانی است كه نياز داری به خاطر آن كار مشخص در آن شهر به خصوص حضور داشته باشی...!


برگرفته از کتاب "آبی ترين چشم" / تونی موريسون / مترجم: نيلوفر شيدمهر . علی آذرنگ

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۱ساعت 8:7  توسط   | 

باید فراموشت کنم 

باید فراموشت کنم 

باید این نخ پوسیده را از انگشتم باز کنم

و فراموشت کنم 

آه 

بادبادک کودکی هایم.


من نام شاعر رو نمیدانم 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن ۱۳۹۱ساعت 22:9  توسط   | 

سواد، حاصل خواندن زیاد نیست، بلکه حاصل تعمق و تفکر در آن چیزیست که خوانده شده.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن ۱۳۹۱ساعت 22:52  توسط   | 


امروز چه ساعتی هستید ؟ می خواهم بیایم...

اول ... یک جمله بگویم!
راستش
گاهی از شدت علاقه به زندگی
حتی سنگ ها را هم می بوسم،
کلمه ها را
کتاب ها را
آدم ها را ...!

دارم دیوانه می شوم از حلول، 
از میل حلول در هر چه هست
در هر چه نیست
در هر چه که هر چه
چه ...!

و هی فکر می کنم ، 
مخصوصا به تو فکر می کنم ،
آنفدر فکر می کنم
که یادم می رود به چه فکر می کنم.

به تو فکر می کنم
مثل مومنی که به ایمانِ باد و به تکلیف بید ،
به تو فکر می کنم
مثل مسافر به راه
مثل علف به ابر
مثل شکوفه به صبح وُ 
مثل واژه به شعر .

به تو فکر می کنم
مثل خسته به خواب و نرگس به اردیبهشت ،
به تو فکر می کنم 
مثل کوچه به روز 
مثل نوشتن به نی 
مثل خدا به کافر خویش و
مثل زندان به زندگی.

به تو فکر می کنم
مثل برهنگی به لمس وُ تن به شست و شو .

به تو فکر می کنم
مثل کلید به قفل 
مثل قصه به کودک 
مثل پری به چشمه وُ پسین به پروانه .

به تو فکر می کنم
مثل آسمان به ستاره وُ ستاره به شب . 

به تو فکر می کنم 
مثل اَبونواس به می
مثل نقطه به خط 
مثل حروف الفباء به عین 
مثل حروف الفباء به شین
مثل حروف الفباء به فاق .
همین !

هر چه گفتم
انگار انتظارِ آسان رسیدن به همین سه حرف ِ آخر بود .
حالا باید بخوابم
فردا باز هم به تو فکر خواهم کرد
مثل دریا به ادامه ی خویش .

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن ۱۳۹۱ساعت 20:30  توسط   | 

مرهم زخم های کهنه ام کنج لبان توست!


بوسه نمی خواهم، چیزی بگو.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن ۱۳۹۱ساعت 20:42  توسط   |