من گرگ بیابان ولگردی هستم که در بین انسان ها گیر کرده ام ...
 دیگر نه کتاب و نه فرو رفتن در خویش و نه حادثه دیگر نمی توان
د توجه مرا به خود جلب کند ...
 نمی دانم چه شورواشتیاقی این مردم را به چنین
 دنیای الوده ی سرگرم می کند ...
 آن ها چگونه قدرت دارند از این موسیقی خفه کنند
ه که روح و جسم آدمی را بزنجیر می کشد لذت ببرند ... 
این ها در این نمایشگاه دنیا و در محافل علمی که خود 
را تشنه ی دانش می نامند و درمیدان های وسیع ورزش به
 دنبال چه چیز برسه می زنند و می رقصند
حقیقت این است که من ازاین لذت های خود جوراجور 
که مردم را به نام یک لذت ساختگی سرگرم داشته سر در نمی اورم ...
 این شادی ها و سرو صدا بقدر خردلی نمی تواند روح آشفته مرا که در
 دنیای تصورات دست وپا می زنم و راهی به
 هیچ جاندارم به خود مشغول دارد

گرگ بیابان

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۰ساعت 0:40  توسط   | 

به گنجشک ویزا ندادند
ولی او پرید . . . 
گذر نامه اش آسمان بود

،
بلیتش فقط برگ بید 

که از باد کولی خرید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۰ساعت 13:0  توسط   | 

 

من برای دردِ خود نامی انتخاب کرده و آن را سگ می نامم. درد من به اندازه ی هر سگی ،

 وفادار ، مزاحم ، بی شرم ، سرگرم کننده و باهوش است. من می توانم این درد را صدا کنم 

و دق دلی های خود را ، آن گونه که دیگران روی سگ خود ، نوکر خود و همسر خود خالی می کنند ،

 بر سرِ آن خالی کنم


( حکمت شادان - فردریش نیچه - ترجمه ی حامد فولادوند - سگ من 




+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۰ساعت 0:10  توسط   | 

گفته می‌شود که فیلم مشهور قرمز کیشلوفسکی با الهام از همین شعر ساخته شده است، شعر «عشق در نگاه اول»، شعری که «ویسلاوا شیمبورسکا» سروده بود.
------------------------------
هردو بر این باورند
که حسی ناگهانی آنها را به هم پیوند داده.

چنین اطمینانی زیباست،
اما تردید زیباتر است.

چون قبلا همدیگر را نمی‌شناختند،
گمان می‌بردند هرگز چیزی میان آنها نبوده.

اما نظر خیابان‌ها، پله‌ها و راهروهایی
که آن دو می‌توانسته اند از سال‌ها پیش
از کنار هم گذشته باشند، در این باره چیست؟

دوست داشتم از آنها بپرسم
آیا به یاد نمی آورند
شاید درون دری چرخان
زمانی روبروی هم؟
یک ببخشید در ازدحام مردم؟
یک صدای اشتباه گرفته اید در گوشی تلفن؟

- ولی پاسخشان را می‌دانم.
- نه، چیزی به یاد نمی‌آورند.

بسیار شگفت‌زده می‌شدند
اگر می دانستند، که دیگر مدت‌هاست
بازیچه‌ای در دست اتفاق بوده‌اند.

هنوز کاملا آماده نشده
که برای آنها تبدیل به سرنوشتی شود،
آنها را به هم نزدیک می‌کرد دور می‌کرد،
جلو راهشان را می‌گرفت
و خنده شیطانی‌اش را فرو می‌خورد و
کنار می‌جهید.

علائم و نشانه‌هایی بوده
هر چند ناخوانا.
شاید سه سال پیش
یا سه شنبه گذشته
برگ درختی از شانه ی یکی‌شان
به شانه ی دیگری پرواز کرده؟
چیزی بوده که یکی آن را گم کرده
دیگری آن را یافته و برداشته.
از کجا معلوم توپی در بوته های کودکی نبوده باشد؟
دستگیره‌ها و زنگ درهایی بوده
که یکی‌شان لمس کرده و در فاصله‌ای کوتاه آن دیگری.
چمدان‌هایی کنار هم در انبار.
شاید یک شب هر دو یک خواب را دیده باشند،
که بلافاصله بعد از بیدار شدن محو شده.

بالاخره هر آغازی
فقط ادامه‌ایست
و کتاب حوادث
همیشه از نیمه آن باز می شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن ۱۳۹۰ساعت 10:39  توسط   | 

اگر نفسی نداشته باشی 

مهم نیست 

که کسی به تو بگوید احمق و یا بگوید نابغه

اهمیتی نخواهد داشت... این انتخاب دیگران است.

تو می‌دانی که کیستی و متکی به نظرات دیگران نیستی.

نفس وابسته به دیگران است. 

نفس، تو را برده‌ی جامعه‌ای می‌کند که در آن زندگی می‌کنی. 

معمولاً مردم فکر می‌کنند که نفسشان چیزی بسیار باارزش است.

ولی نفس چیزی جز بردگی آنان نیست.

انسان فقط وقتی موجودی مستقل، آزاد و فردیت یافته می‌شود 

که نفس را رها کرده باشد، 

زمانی که فقط یک موجود ساکت باشد، بدون فکری از "من" 

فقط یک سکوت خالص..... این سکوت. 

و اگر در این سکوت به درون نگاه کنی، هیچ "من" در آن نخواهی یافت، بدون منیت، بدون خود... یک فضای خالص.

این فضای خالص روحانیت شماست

این فضای خالص اشراق شماست.

این فضای خالص شعف غایی شماست.

نفس از تمام این چیزها جلوگیری می‌کند. 

نفس شما را یک گدا می‌سازد

درحالیکه شما امپراطور، یک امپراطوری عظیم هستید. 

البته این امپراطوری به بیرون تعلق ندارد، در درون وجود شماست

ولی گستره‌ی آن همچون خود کائنات وسیع و پهناور است.

نفس شما را محبوس و زندانی می‌کند. آن را تغذیه نکن...

و این را می‌گویم زیرا می‌دانم 

که این امکان برای همه هست که نفس را تغذیه نکنند

و وارد آسمان باز شوند.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۰ساعت 18:45  توسط   | 

خدا وکیلی میدونی وقتی میگن یارو قات زده یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


همیشه فکر می کردم
که قات زدن با "ط" است یعنی قاط زدن ولفظ لاتی است و به معنای قاطی کردن. یعنی فلانی قاطی کرده میزنه همه چیزو درب و داغون میکنه. حالا فهمیدم که نخیر، معنیش این نیست بلکه...

خودتون بخونین:


قات
از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
قات
Error! Filename not specified.
Catha edulis
وضعیت بقا
LR/lc (IUCN2٫3)
طبقه‌بندی علمی
فرمانرو:
گیاهان
دسته:
گیاهان گلدار
رده:
دولپه‌ای‌ها
راسته:
Celastrales
خانواده:
شمشادیان
سرده:
قات
گونه:
C. edulis
نام علمی
Catha edulis
(Vahl) Forssk. ex Endl.
قات گیاه گلداری است که بومی بخش گرمسیری شرق افریقا و شبه جزیره عربستان می‌باشد.
قات از سال ۱۹۷۳ توسط سازمان جهانی بهداشت نوعی ماده مخدر محسوب شده و در منطقه صعده کشور یمن بطور وسیع کشت می‌شود. این مخدر بسیار گران قیمت بوده و قیمت یک بسته برگ قات در سال ۱۳۸۸ در حدود ۱۷ هزار تومان بود. این بسته تنها برای مصرف یک وعده استفاده می‌شود. برگ گیاه قات تا یک هفته در یخچال قابل نگهداری است و معمولاً بصورت تازه مصرف می‌شود.[۱]
قات زدن به عمل مکیدن تدریجی شیره برگ گیاه قات که نوعی مخدر است گفته می‌شود.[نیازمند منبع]
[] تاثیر
قات زدن موجب می‌شود تا مصرف کننده برای چند ساعت با نشاط، سرزنده و هیجانی شده و شروع به صحبت بی ربط کند، در ساعات بعدی دچار سکون شده و در نهایت دچار خمودگی و تنبلی جسمی و فکری شود.[۲]
[] گستره مصرف
در کشور یمن دو سوم مردان و یک سوم زنان قات می‌زنند. بسیاری از مردم عربستان سعودی نیز از این ماده مخدر استفاده می‌کنند.[۳]

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۰ساعت 12:20  توسط   | 

تو نیستی
اما من برایت چای می ریزم
دیروز هم
نبودی که برایت بلیط سینما گرفتم
دوست داری بخند
دوست داری گریه کن
و یا دوست داری
مثل آینه مبهوت باش
مبهوت من و دنیای کوچکم
دیگر چه فرق می کند
باشی یا نباشی
من با تو زندگی می کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن ۱۳۹۰ساعت 23:52  توسط   | 

برای من تاسف نخورید
چون لیاقت زندگی کردن را دارم و راضی ام
ناراحت آدم هایی باشید که به خودشان می پیچند و
از همه چیز شاکی اند

آن ها که روش زندگی شان را مثل مبلمان خانه
دائم عوض می کنند
همین طور دوستان و رفتارشان را
پریشانی شان دائمی است
و به همه کس سرایتش می دهند
از آن ها دوری کنید
یکی از کلمات کلیدی آن ها عشق است
از آنان که ادعا دارند
هر آن چه که می کنند دستور خداست هم بپرهیزید
چرا که نتوانسته اند آن طور که می خواستند
زندگی کنند

برای من تاسف نخورید
چون تنهایم

( سوختن در آب ، غرق شدن در آتش - چارلز بوکفسکی )
+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن ۱۳۹۰ساعت 8:57  توسط   | 

نام فیلم : آبــــی ( Blue )
کارگردان : کریشتف کیشلوفسکی
بازیگر : ژولیت بینوش

" آبی " را نباید سخت دید دل دادگی آسان است ؛ هرچند اصرار بر آن آسان نیست ؛

 صبر و حوصله می خواهد ، زمان می خواهد. بین خاطره و حضور ، بین بودن و نبودن ، فاصله ای نیست. 

آدم ها هستند که فاصله را می سازند. چنین است که می شود دل داد و اصرار کرد 

و برد و در خیابان تنهایی قدم زد و بی خیال قهوه ی تازه دم فرانسوی ،

 چشم به راه سپیده ای شد که هنوز سر نزده است. 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن ۱۳۹۰ساعت 11:23  توسط   | 

خلوتی که برای گریستن نمی یابی ، خود را نقابی از لبخند می سازی ؛
نقابی تیره ، چنان که در تاریکیِ روزهایت تشخیص بدل بودنش ممکن نباشد ؛
چنان ماهرانه که تلخیِ آن به زبانِ خلق نیاید ؛
و سرد ...
با این لبخند ، حالِ من بسیار هم خوب است.
من عادت ندارم جز خودم ، کسی را فریب دهم.
باور نکن !

نام نویسنده رو نمی دونم 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن ۱۳۹۰ساعت 21:37  توسط   |