چرا آنچه را که در قلب خود داریم، دقیقا بر زبان نمیآوریم، اگر واقعا منظورمان همان است؟ با این وجود، همه سعی دارند نفرت انگیزتر از آنچه هستند، به نظر آیند. گویی هراس دارند اگر خود را براحتی به نمایش گذارند، این عمل توهینی به احساسات آنها تلقی گردد.... خدای مهربان! آیا یک لحظه شادی کامل برای یک عمر کافی نیست؟...!شبهای روشن | فئودور داستایوسکی
+
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۱ساعت 11:34  توسط
..یکی دانستن خویــــــــش با ذهن به مفهوم اسیر زمان شدن، یعنی اجبار به زندگی کردن، تقریبا به طور کامل از طریق خاطرات و انتظار است. این توهم موجب مشغله ذهنی بی پایان در رابطه با گذشته و آینده و عدم تمایل به محترم شمردن و پذیرش لحظه حال میشود و سبب میگردد به آنچه که هست، اجازه بودن ندهیم. چنین اجباری به این دلیل است که گذشته به شما هویت می بخشد و آینده وعده رستگاری و خوشنودی می دهد. در هر صورت، هر دوی اینها اوهامی بیش نیستند...!
... خویش را با ذهن یکی دانستن موجب فکر کردن غیر ارادی می شود. ناتوانی در متوقف کردن افکار بیماری وحشتناکی است که از آن آگاه نیستیم و چون تقریبا همه از آن رنج می برند، روندی طبیعی تلقی می شود. این سر و صدای بی وقفه، مانع دستیابی به سکون درون که از "بودن" جدانشدنی است، می شود. به همین ترتیب این سرو صدا، آن خود کاذبی را می آفریند که ساخته ذهن است و سایه ای از ترس و رنج به همراه دارد.
یکی دانستن خویش با ذهن، حجاب کدری است از مفاهیم، برچسبها، تصاویر، کلمات، داوری ها و تعابیری که همه روابط صادقانه را مسدود می کند.
این حجابی میان تو و خودت، تو و انسانهای دیگر -خواه زن یا مرد- تو و طبیعت و تو و پروردگار است. این حجاب افکار، توهم جدایی را ایجاد می کند. توهم اینکه "تو" و یک "دیگری" کاملا جدا از هم وجود دارد. آنگاه این واقعیت اصلی را که تو در زیر لایه ظواهر مادی و صورتهای جدا، با تمامی آنچه هست یکی هستی، از یاد می بری...!
نیروی حال / اکهارت تُله / مترجم: هنگامه آذرمی
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۱ساعت 20:8  توسط
|
ای کاش...
ای کاش،
هر انسان حیوانی بود،
پاییز می مرد،
و بهار دوباره زاده می شد.
یا،
هر انسان رودخانه یی بود،
می آمد بدون شور ماندن،
می رفت بدون دلتنگی.
روتخر کوپلاند - برگردان از شهلا اسماعیل زاده
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۱ساعت 14:55  توسط
|
از
همین میترسم که به کسی یا چیزی عادت کنی اون وقت اون کس یا اون چیز قالت بذاره . اون موقع دیگه هیجی برات باقی نمیمونه . میفهمی چی میخوام بگم ؟ ...
از کسایی که
میزارن میرن خوشم نمیاد واسه همینم اول از همه خودم میرم
اینجوری خاطر جمع تره !
خداحافظ گاری کوپر - رومن گاری
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 1:3  توسط
|
عادت کرده ایم هر روز دوش بگیریم، اما یادمان می رود که ذهن مان هم به دوش نیاز دارد. گاهی با یک غزل حافظ می توان دوش ذهنی گرفت و خوابید؛ یک شعر از فروغ، تکه ای از بیهقی، صفحه ای از مزامیر، عبارتی از گراهام گرین، جمله ای از شکسپیر، خطی از نیما، ولی غافلیم.
شبانه روز چقدر خبر و گزارش و مطلب آشغال می تپانیم توی کله مان؟ بعد هم با همان کله ی بادکرده به رختخواب می رويم و توقع داریم در خواب پدربزرگ مان را ببینیم که یک گلابی پوست کنده و با لبخند می گوید بفرما!
عباس معروفی
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 14:45  توسط
|
سعي كن اين مرد را بهتر بشناسي ، قبل از آنكه عاشقش بشوي بيشتر با او آشنا شو .
اگر از همين حالا عاشق او شده اي ، هرگز او را نخواهي شناخت.
دنیای قشنگ نو - آلدوس هاکسلی
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 12:15  توسط
|
داستان کوتاه - ما انسانها در هر موقعیتی معمولا آن چیزی را می بینیم که دوست داریم ببینیم******************************************در فولکلور آلمان ، قصه ای هست که این چنین بیان می شودمردي صبح از خواب بيدار شد و ديد تبرش ناپديد شده . شك كرد كه همسايه اش آن را دزديده باشد ، براي همين ، تمام روز اور ا زير نظر گرفت.
متوجه شد كه همسايه اش در دزدي مهارت دارد ،
مثل يك دزد راه مي رود ،
مثل دزد كه مي خواهد چيزي را پنهان كند ،
پچ پچ مي كند...
آن قدر از شكش مطمئن شد كه تصميم گرفت به خانه برگردد ، لباسش را عوض كند نزد قاضي برود و شكايت كند .اما همين كه وارد خانه شد ، تبرش را پيدا كرد . زنش آن را جابه جا كرده بود. مرد از خانه بيرون رفت و دوباره همسايه اش را زير نظر گرفت:
دريافت كه او مثل يك آدم شريف راه مي رود ،
حرف مي زند ،
و رفتار مي كند .
یادمون نره، همیشه برداشت ها و ذهینت های ما، حقیقت یک مسئله رو اثبات نمیکنه و از همه مهمتر اینکه قضاوت و پیشدواری ما در مورد دیگران، بیشتر از اونچه که نشون دهنده ی شخصیت اونها باشه، از افکار و شخصیت ما سخن میگه.
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 1:50  توسط
|
شـیـطـان و خــدا
نوشته..ژان پل سارتر..ترجمه..ابوالحسن نجفی..انتشارات..نیل..چاپ..1345..تعدادصفحات..307. ..قابل تهیه در فروشگاه کتاب آخر
حتمن این کتاب را خوانده اید و من فقط از باب یاد آوری این اثر بزرگ، جسارت معرفی را کرده ام.
نمایشنامه در سه پرده و یازده مجلس..افرادنمایش..چهارده نفر
شیطان و خدا le diable et le bon dieu،نخستن بار در سال 1951 در پاریس به صحنه آمد.
موضوع این نمایشنامه سرگذشت دردناک مردی است که میخواهد آزادانه اول «بدی» را و سپس «خوبی» را انتخاب کند بنابراین نخست شیطان و سپس خدا را سرمشق خود قرار میدهد. اما بیهودگی این انتخاب را درمییابد؛ زیرا کاری عبث است که در انزوا و به دور از اجتماع بشری صورت میگیرد. صحنه وقایع در آلمان دوره رنسانس است که در آن زمینداران با زمینداران و روستائیان با زمینداران میجنگند. گوتس، سردار جنگ، که فرزند حرامزاده مادری از طبقه اشراف و پدری از طبقه دهقان است، نخست تصمیم گرفته است که بدی کند؛ دست به غارت میزند و میجنگد و به یارانش خیانت میکند. ولی سرانجام بدی به نظرش یکنواخت میآید و از اینکه همواره باید رذالتهای تازهای ابداع کند خسته میشود. در رویارویی با کشیشی به نام هاینریش تصمیم میگیرد که از این پس خوبی کند و مرد مقدسی شود. اما انگیزه او عشق به بشر نیست، بلکه میل رسیدن به جایگاه است.
با انتخاب «خوبی» میخواهد خود را مأمور اجرای مقاصد الهی سازد و بدینگونه، از جبر زندگی بشری بگریزد. زمینهایش را به روستاییان میبخشد و این بخشش باعث میشود که سایر روستاییان در برابر اربابان خود قیام کنند و در خطر نابودی قرار گیرند، زیرا توانایی کافی برای چنین پیکاری ندارند. اما گوتس به عواقب عمل خود اهمیت نمیدهد و فقط در اندیشه عظمت نقشه خودش است. یک اجتماع نمونه به نام «شهر آفتاب» تشکیل میدهد که قانون آن عشق است، ولی عشقی با مصرف داخلی که اعتنایی به رنجهای انسانهای دیگر ندارد.
میان روستائیان و زمینداران جنگ درمیگیرد، اما «شهر آفتاب» که خشونت را مردود میداند زیر بار جنگ نمیرود و میخواهد بیطرف بماند. شورشیان «شهر آفتاب» را آتش میزنند و گوتس که از پیوستن به آنها سرپیچیده است، منفور و ملعون همه میشود. تقدس او حاصلی جز مرگ و ویرانی در پیرامونش به بار نمیآورد. گوتس درمییابد که «عمل» مثبتی انجام نداده، بلکه فقط حرکاتی کرده است. آنگاه از آرمان رستگاری فردی چشم میپوشد و به درخواست ناستی، رهبر شورشیان، فرماندهی سپاه روستاییان را در جنگ با زمینداران به دست میگیرد. سارتر، با آفرینش شخصیت گوتس، مردی را نشان میدهد که «میخواهد در خوبی یا در بدی به مطلق برسد، اما جز کشتن انسانها نتیجه دیگری نمیگیرد.» گوتس به عمل واقعی دست نمییابد، زیرا با مبارزه تودههای مردم بیگانه است. فقط پس از اینکه مطلق را نفی میکند و رفتار خود را سراپا دگرگون میسازد، راه «عمل» را مییابد که دگرگونکننده واقعی جهان است.از ویژگی های ستودنی این نمایش ترجمه ی فوق العادهی استاد ابولحسن نجفی است.
آنگاه میتواند بگوید: «مطلقی وجود ندارد. فقط انسانها هستند و دیگر هیچ.
+
نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 14:51  توسط
|
برهنگی تنها به یک تکه پارچه بستگی ندارد،
برهنگی یعنی بی توجهی به انسانیت
و شرافت انسانی و شخصیت انسان ها !
+
نوشته شده در شنبه هفتم مرداد ۱۳۹۱ساعت 0:31  توسط
|
متن سخن رانی محمود دولت آبادی در مراسم خاک سپاری شاملوی بزرگ:
شاملو، انسانی که بدیل حافظ است، امروز به خاک سپرده خواهد شد. بسیاری از مشتاقان او، می توانستند و حق دارند درباره ی او سخن بگویند. شاملو چندان بی کرانه بود که از هر کناره ی او، می توانستی و می توانی و خواهی توانست به او نزدیک شوی.
احمد شاملو نه فقط یک شاعر که شاعرترین بود. احمد شاملو نه فقط اسوه ی زحمت و رنج و عذاب بود که عین عشق بود.
ما درباره ی انسانی صحبت می کنیم که در ابعادی گوناگون، حضوری همیشه گی خواهد داشت.
من نیامده ام این جا که با شاملو وداع کنم. شما هم به این جا نیامده اید، ما آمده ایم با او یک بار دیگر هم قول شویم در زیستن، سرافراز زیستن، با قناعت خویش تکیده اما استوار زیستن، عشق را حرمت نهادن، به مردم خویش و با مردم خویش، یگانه بودن، به آدمی اندیشیدن و در جهان، حضور ِ دمادم داشتن و بار ِ این حضور را بر شانه های خود تحمل کردن.
ما این بار جمعی به دیدار تو آمده ایم، ای بامداد ای معجزه ی نبوغ نهفته ملتی که در تمام طول تاریخ، فقط لحظه هایی فرصت یافته است تا خود را بروز دهد و تو، بی گمان درخشان ترین ستاره ای، ای آن که در میان ستاره گان، شلنگ انداز می رفتی و پوزخند می زدی به هر چه پستی و دنائت و بُخل.
ما تنها به دیدار تو نیامده ایم. این عصاره ی مردم ایران است که این جاست و تو -اگرت فرصت دیدار بود- می دیدی گروه گروه می آمدند تا خود را مثل نگین سلیمانی، لحظه ای در انگشت نگاه تو احساس کنند.
این مراسم خاکسپاری احمد شاملو شاعر ملی ایران است.
تسلیت به ملت ایران، شاعران جهان، تسلیت به شاعران میهن که فخر ایران زمین اند. تسلیت به کانون نویسنده گان ایران که پایه گذار "عاشق" خو را لز دست داد.
+
نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد ۱۳۹۱ساعت 18:41  توسط
|
صب زود
وقتی که باد
تو کوچه صداش می آد
میرم و فوری درو وا می کنم
داد می زنم :
-آی نسیم سحری !
یه دل پاره دارم چن می خری؟
پ.ن . حس این شعر دوست دارم
+
نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد ۱۳۹۱ساعت 0:0  توسط
|