مهم نیست كه قفلها دست كیست.مهم اینست كه كلیدها دست خداست.


از ته دل دعا میكنم كه در اين روزهاي آخر سال ، توي اين روز زيباي آفتابي ، 


شاه كلیدتمام قفلها رو ازخداوند عیدي

 

بگیري

 

 

سالی پر از شادی و برکت داشته باشید 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۰ساعت 20:35  توسط   | 

بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذرنگی

بوی تند ماهی‌ دودی وسط سفره‌ء نو

بوی یاس جانماز ترمه‌ی مادربزرگ

 با اینا زمستونو سر می‌کنم

با اینا خستگی‌مو در می‌کنم


سال خوبی داشته باشید 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۰ساعت 1:35  توسط   | 



 

گذر


...............
آگیم سولاژ / ایتالیا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۰ساعت 22:35  توسط   | 



... صاحب عکس فوق،
گــــــــــــــــم شده است
رفته از خانه و نیامده است
مادرش گریه می کند شب و روز
صاحب عکس فوق
چشمهایش درشت
دستهایش همیشه مشت
صاحب عکس فوق، با خونش
روی آسفالت می کشد فریاد
سینه اش باغ لاله های غریب
صاحب عکس فوق
در خیابان آرزو جان داد
می روم پیش مادرش امروز
تا بگویم :
- صاحب عکس فوق من هستم ...!

گمشده/ هفدهم 
***

... هرچه بیشتر می گریزم
به تو نزدیکتر می شوم
هر چه رو برمی گردانم
تو را بیشتر می بینم
جزیره ای هستم
در آب های شیدایی
از همه سو
به تو محدودم.
هزار و یک آینه
تصویرت را می چرخانند
از تو آغــــــــاز می شوم
در تو پایــــــــان می گیرم ...!


گزیده اشعار / عمران صلاحی

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند ۱۳۹۰ساعت 22:12  توسط   | 


{۱۳۰۰-۱۳۹۰} روحت شاد ...!

... گریه نکن خواهرم. در خانه‌ ات درختی خواهد رویید و درخت‌ هایی در شهرت و بسیار درختان در سرزمینت ... 

و باد پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درخت‌ ها از باد خواهند پرسید: 

در راه که می‌ آمدی سحر را ندیدی؟...!


... در این دنیا همه چیز دست خود آدم است، حتی عشق، حتی جنون، حتی ترس. 

آدمیزاد می تواند اگر بخواهد کوه ها را جا به جا کند. می تواند آب ها را بخشکاند.

 می تواند چرخ و فلک را به هم بریزد. آدمیزاد حکایتی است. 

می تواند همه جور حکایتی باشد. 

حکایت شیرین، حکایت تلخ، حکایت زشت ... و حکایت پهلوانی ... بدن آدمیزاد شکننده است 

اما هیچ نیرویی در این دنیا به قدرت نیروی روحی او نمی رسد، به شرطی که اراده و وقوف داشته باشد...!


سووشون / سیمین دانشور

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 23:55  توسط   | 

 

بی سوادان قرن بیست و یکم کسانی نیستند

که نمی توانند بخوانند و بنویسند،

بلکه کسانی هستند که نمی توانند آموخته های کهنه را دور بریزند

و دوباره بیاموزند … !

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 22:11  توسط   | 

زندگانی در این شهر شکنجه آور است و انسان را خسته و دلتنگ می کند ... 

نه کسی هست که بتوان با او یک کلمه سخن گفت و نه مردمانی هستند 

که سخنانشان جالب توجه و قابل شنیدن باشد. انسانِ نو وجود ندارد


( اتاق شماره 6 - آنتون چخوف - ترجمه ی کاظم انصاری )

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 20:13  توسط   | 

 

بیشتر مردم اصلا خوب زندگی نمی کنند ، اون ها فقط فرسوده می شن



( عامه پسند - چارلز بوکفسکی - ترجمه ی پیمان خاکسار - صفحه ی 152

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 23:4  توسط   | 

 

برای کشف اقیانوس های جدید باید شهامت ترک ساحل آرام را داشت.


این جهان،جهانه تغییر است نه تقدیر.



+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند ۱۳۹۰ساعت 17:49  توسط   | 

.. دادستان: مــــــــــــا یه تصویــــــــــــری از یه آدم برای خــــــــــــودمون درست می کنیم و نمــــــــــــــی ذاریم از اون تصویر خــــــــــــــارج بشه. می دونیم این آدم این جور و اون جور بوده، و هر چیزی ممکنه توی این آدم رخ بده، ما تحملش رو نداریم تغییر بکنه. خودتون دیدین، حتی همسرش هم تحمل نداره؛ همسرش اون رو همون جوری می خواد که بود، و به اینم میگه عشق.
وکیل مدافع: ولی ازتون خواهش می کنم، آقای دادستان
دادستان: ما آمادگی آدم های بی نام، آدم های زنده رو نداریم، ما آروم نمی گیریم، تا این که طرف رو محکوم کنیم به داشتنِ نامی که دیگه مصداق نداره ...! 

***
... دادستان: اگه شما در مورد یه آدم فقط اون کارهایی رو باور کنین که واقعاً انجام شون داده، دکتر عزیزم، در این صورت هیچ وقت نمی تونین اون آدم رو بشناسین. شما هم با این تقاضاتون برای تمام حقیقت! انگار هزاران تصویری که آدم ازشون می ترسه یا بهشون امید می بنده، و همه ی کارهایی که در زندگی مون انجام نشده باقی موندن، جزئی از حقیقت زندگی مون نیستن...!


ریپ فان وینکله/ ماکس فریش/ مترجم: امید مهرگان

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۰ساعت 13:16  توسط   | 

 


غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن

دلت را بتکان

اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین

بگذار همانجا بماند

فقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش

قاب کن و بزن به دیوار دلت ...

دلت را محکم تر اگر بتکانی

تمام کینه هایت هم می ریزد

و تمام آن غم های بزرگ

و همه حسرت ها و آرزوهایت ...

باز هم محکم تر از قبل بتکان

تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای هم بیفتد!

حالا آرام تر، آرام تر بتکان

تا خاطره هایت نیفتد

تلخ یا شیرین، چه تفاوت می کند؟

خاطره، خاطره است

باید باشد، باید بماند ...


کافی ست؟

نه، هنوز دلت خاک دارد

یک تکان دیگر بس است

تکاندی؟

دلت را ببین

چقدر تمیز شد... دلت سبک شد؟


حالا این دل جای "او"ست

دعوتش کن

این دل مال "او"ست...

همه چیز ریخت از دلت، همه چیز افتاد و حالا

و حالا تو ماندی و یک دل

یک دل و یک قاب تجربه

یک قاب تجربه و مشتی خاطره

مشتی خاطره و یک "او"...

خـانه تـکانی دلـت مبـارک

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند ۱۳۹۰ساعت 17:21  توسط   | 

در رابطه‌ی دوستی

تو نباید کارِ زیادی بکنی

همانطور که بر نقاشی تمام شده

چیزی اضافه نمی‌شود.



رمکو کامپرت


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۰ساعت 0:3  توسط   | 

... در سال هایی که جوان تر و به ناچار آسیب پذیرتر بودم، پدرم پندی به من داد که آن را تا به امروز در ذهن خود مزه مزه می کنم. وی گفت: "هر وقت دلــــــــــــــت خواست عیــــــــــــــب کسی رو بگیری، یادت باشه که تو این دنیا، همه ی مردم مزایــــــــــــــای تو رو نــــــــــــــداشته اند."...!

... به هوش که اومدم خودم را کاملا بی کس حس کردم. بلافاصله از پرستار پرسیدم که پسره یا دختره. وقتی بهم گفت دختره سرم رو برگردوندم و زدم زیر گریه. گفتم خیلی خب، خوشحالم که دختره. امیدوارم که خل باشه. واسه ی این که بهترین چیزی که یک دختر تو این دنیا می تونه باش ، همینه، یک خل خوشگل ...!

... هیچ آتش یا طراوتی قادر نیست با آنچه آدمی در قلب پراشباح خود انبار می کند برابری کند...!

... گتسبی دستش را دراز كرد تا يك مشت هوا به چنگ آورد تا جزئی از نقطه ای را كه وجود "دی زی" برايش عزيز ساخته بود برای خود نگه دارد.
به فکر اعجاب گتسبی در لحظه ای افتادم که برای اولین بار چراغ سبز انتهای لنگرگاه دی زی را یافته بود. از راه دور درازش، به چمن آبی رنگش آمده بود و رويايش لابد آن قدر به نظرش نزديك آمده بود كه دست نيافتنش بر آن تقريبآ محال می نمود.
اما نمی دانست كه رويايش همان وقت پشت سرش جايی در سياهی عظيم پشت شهر آنجا كه كشتزارهای تاريك زير آسمان شب دامن گسترده اند عقب مانده است.
گتسبی به چراغ ســـــــــــــــبز ايمـــــــــــــــان داشت به آينـــــــــــــــده لذتناكی كه سال به سال از جلو ما عقب تر می رود. اگر اين بار از چنگ ما گريخت چه باك فـــــــــــــــردا تندتر خواهيم دويد و دست هايمان را درازتر خواهيم كرد و سرانجام يك بامـــــــــــــــداد خـــــــــــــــوش...! 


گتسبی بزرگ / اسکات فیتس جرالد / مترجم: کریم امامی

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند ۱۳۹۰ساعت 11:13  توسط   | 

... رفتـــــــــــــــن مهـــــــــــــــم نیســـــــــــــــت هرگاه احساس کنی دوست داری پرواز کنی به این فکر باش که در کجا و چگونه فرود خواهی آمد...!

... مینا درباره سرنوشت توضیحاتی داد و گفت: میان زن و مرد دره عمیقی وجود دارد که هر دو آن را نمی فهمند . این جدایی میان کودکان آغاز می شود و مرزبندی ها نشان دهندهء این است که دو گونه آدمیزاد بر روی زمین وجود دارد; قوی و ضعیف.
از مینا پرسیدم: چگونه می توانم بدانم در کدامین جهت قرار دارم؟ پاسخ او سریع و خلاصه وار و واضح بود: اگر نمی توانی مکانی را که در آن به سر می بری رها کنی، همیشه ضعیف خواهی بود...!

... یاسمن می گفت: دیوارها ضروری نیستند.
حق با او بود زیرا حریم روستاها عبارت بود از باغ ها و کشتزارها. او به حریم نامریی اعتقاد داشت! اگر مرزها و موانع را بشناسیم حریم را به درون مان می بریم و آن را به صورت نامریی در می آوریم. زنان در بند حریم راه را یافته اند آن هنگام که به گفتگو می نشینن...!

... خواب دیدن و رویا تنها چیزی است که با نیروی آن می توان جهان را تغییر داد و از دیوارها و زندان ها بیرون رفت و در همان حال به انسان کمک می کند تا اصالتش را حفظ کند. اصالت و کرامت چیزی است که خواب پرقدرتی را باید ببینی تا جهانی را بنمایاند که در آن مقام و منزلت داشته باشی...!

... بزرگترها فکر می کنند ما کودکان از هیچ چیز آگاه نیستیم. آنها حتی نمی دانند که ما به ارزش زیبایی و عشق واقفیم.
ملیکه به من گفت: عشق یک مسئله ی آسان نیست. آن چه در عشق دشوار تر است نگهداشتن عاشق یا معشوق نیست بلکه محافظت از عشق است. زیرا طرف مقابل با دو بال به سوی تو می آید و همیشه آماده ی پرواز است...!


زنان بر بال های رویا / فاطیما مرنیسی / مترجم: حیدر شجاعی

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند ۱۳۹۰ساعت 14:45  توسط   |