... در سال هایی که جوان تر و به ناچار آسیب پذیرتر بودم، پدرم پندی به من داد که آن را تا به امروز در ذهن خود مزه مزه می کنم. وی گفت: "هر وقت دلــــــــــــــت خواست عیــــــــــــــب کسی رو بگیری، یادت باشه که تو این دنیا، همه ی مردم مزایــــــــــــــای تو رو نــــــــــــــداشته اند."...!

... به هوش که اومدم خودم را کاملا بی کس حس کردم. بلافاصله از پرستار پرسیدم که پسره یا دختره. وقتی بهم گفت دختره سرم رو برگردوندم و زدم زیر گریه. گفتم خیلی خب، خوشحالم که دختره. امیدوارم که خل باشه. واسه ی این که بهترین چیزی که یک دختر تو این دنیا می تونه باش ، همینه، یک خل خوشگل ...!

... هیچ آتش یا طراوتی قادر نیست با آنچه آدمی در قلب پراشباح خود انبار می کند برابری کند...!

... گتسبی دستش را دراز كرد تا يك مشت هوا به چنگ آورد تا جزئی از نقطه ای را كه وجود "دی زی" برايش عزيز ساخته بود برای خود نگه دارد.
به فکر اعجاب گتسبی در لحظه ای افتادم که برای اولین بار چراغ سبز انتهای لنگرگاه دی زی را یافته بود. از راه دور درازش، به چمن آبی رنگش آمده بود و رويايش لابد آن قدر به نظرش نزديك آمده بود كه دست نيافتنش بر آن تقريبآ محال می نمود.
اما نمی دانست كه رويايش همان وقت پشت سرش جايی در سياهی عظيم پشت شهر آنجا كه كشتزارهای تاريك زير آسمان شب دامن گسترده اند عقب مانده است.
گتسبی به چراغ ســـــــــــــــبز ايمـــــــــــــــان داشت به آينـــــــــــــــده لذتناكی كه سال به سال از جلو ما عقب تر می رود. اگر اين بار از چنگ ما گريخت چه باك فـــــــــــــــردا تندتر خواهيم دويد و دست هايمان را درازتر خواهيم كرد و سرانجام يك بامـــــــــــــــداد خـــــــــــــــوش...! 


گتسبی بزرگ / اسکات فیتس جرالد / مترجم: کریم امامی

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند ۱۳۹۰ساعت 11:13  توسط   |