و امروز آنقدر شفافيم كه قاتلان درونمان پيداست و درياي شهرمان چنان خسته ست كه عنكبوت بر موج هايش تار مي بندد كاش كسي اين مارها را عصا كند و كاش آنكه استخوان هايم را مي ليسيد شعرهايم را از بر نبود زنبورها را مجبور كرده ايم از گل هاي سمّي عسل بياورند. و گنجشكي كه سال ها بر سيم برق نشسته از شاخه ي درخت مي ترسد با من بگو چگونه بخندم وقتي كه دور لب هايم را مين گذاري كرده اند ما كاشفان كوچه هاي بن بستيم حرف هاي خسته اي داريم اين بار پيامبري بفرست كه تنها گوش كند