_________________________کجاها برده ای من را که در رویا نمی گنجم چه با این لحظه ها کردی که در فردا نمی گنجم نگاه_ گرم و گیرایت یخم را وا کند جوری
که در هر هفت اقیانوس یا دریا نمی گنجم
نگو من دوستت دارم به شرطی که ، ولی ، اما
در این شرط و شروط و شاید و اما نمی گنجم
من اینک هم نشین_ ماه و با خورشید همسایه
تعجب هم ندارد توی این دنیا نمی گنجم
نجاتم داده چشمانت از آن تنهایی شب ها
و حالا با تو دیگر بین این تن/ها نمی گنجم
شبم از سایه ها پر بود و از دیوارها ، حالا
چو خورشیدم که هرگز در دل شبها نمی گنجم
در این دنیای ناباور تو جوری باورم کردی
که تو قاموس تنگ و تار باورها نمی گنجم
نه من من بوده ام با تو نه تو من بوده ای با من
و حالا در تو یا من یا شما یا ما نمی گنجم
رضاتوسلی
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر ۱۳۹۱ساعت 23:25  توسط
|