تو هميشه از همين فردا از همين يکی دو ساعتِ بیرويای پيشِرو میترسی میترسی از رفتن، از نيامدن میترسی از همين هوای ساکتِ بیمنظور، میترسی يک وقتی دستی بيايد روی سينهی باران بزند
کاسههای خالیِ اهلِ خانه را بشکند.
اصلا تو از شکستنِ بیدليلِ دريا میترسی!
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام مهر ۱۳۹۱ساعت 11:23  توسط
|