اکنون که در حال نوشتن هستم, آهسته و آرام, هنگام یکه تیک تاک کردن های ساعت دیواری در ذهنم شروع به نوازیدن می کنند, آوازی در گوشم زمزمه می کند: " شلیک کن, هیچ رستگاری وجود ندارد. شلیک کن, اینجا سربلند خواهی شد, پست و خوار خواهی شد". 

من تا آن روز معنای عشق را درک نکرده بودم و هنوز هم به آن پی نبرده ام, تا آنکه با غرق شدن در تاریکی چشم هایش, قلبم لخته کوچکی از خون شده بود. قبل از آن حادثه شنیده بودم تا زمانی که قلبی شکسته نشود هیچ گاه ترمیم نخواهد شد. اکنون قلبی شیشه ای در این نزدیکی شکست و خونش جاری شد. تمام وجودم بی هدف برای ادامه دادن و بی حس برای مردن است. در قلب بهشت تمام رویاهای خوبم را سوزانده اند. گویا که این نقطه از زمین هرگز برای من نبوده است.

من از دردهایی رنج می برم که در نقاشی های رسم شده بر روی دیوارهای این شهر امری تمسخرآمیز به نظر می آید. یا شاید که آدم های این شهر این دردها را تجربه کرده و یا در حال تجربه کردن هستند, اما چون قدرت مقابله با آن را ندارند و شاید هم از ترس آنکه غرورشان زیر پای آدم های دیگر له نشود, این دردها را به سخره می گیرند.

قسمتی از رمان "از پوچی تا رهایی"

نویسنده: محمود ذبیح زاده
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 23:13  توسط   |